پشت به شیشه ی همین آسمان خراش میخراشم روح خود را و ریه های دوداندودم را میچسبانم به هوای دردآلود شهرم شهر من همین برج های آهنی است که ساکنینش چشمهایی از سرب دارند...
بن بست بي انتها